نگاهی به ادبیات، سینما و فرهنگ

این وبلاگ، همچون کافه‌ای است برای گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات، سینما و فرهنگ.

نگاهی به ادبیات، سینما و فرهنگ

این وبلاگ، همچون کافه‌ای است برای گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات، سینما و فرهنگ.

نگاهی به ادبیات، سینما و فرهنگ
آخرین مطالب

۵ مطلب با موضوع «سینما» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بعد از عروسی (2006)/ سوزان بیِر

#بعد_از_عروسی از آن دست فیلم‌هایی است که قصد دارد مخاطب را در ورطه‌ی #قضاوت و تصمیم‌گیری قرار دهد. قضاوت، همواره یکی از دشوارترین وظایفی بوده که بشر بر دوش احساس کرده است. به‌خصوص اگر پای مرگ و زندگی درمیان باشد، یا پای سرنوشت و آینده‌ی انسان‌ها. 

«یاکوب پترسن»، شخصیتِ اصلی فیلم بعد از عروسی مردی چهل ساله و دانمارکی با بازی « #مدس_میکلسن » است که در ابتدای فیلم او را در هند می‌بینیم و خیلی سریع با موقعیت او آشنا می‌شویم. یاکوب در هند، مسوول یک یتیم‌خانه است و علاوه‌بر سرپرستی تعداد زیادی کودک، وظیفه‌ی تدریس به آن‌ها را نیز برعهده دارد. در همان ابتدای فیلم با مشکلات او روبه‌رو می‌شویم که ظاهرا دلِ خوشی از ثروتمندان ندارد و حالا مجبور است پس از سال‌ها برای کسبِ بودجه‌ی مورد نیازِ یتیم‌خانه‌اش به سوئد برود و با یک میلیاردر ملاقات کند.

یاکوب، علی‌رغم میل باطنی به این سفر تن می‌دهد و به اصرار «یورگن»، میلیاردری که قرار است به او کمک کند به جشنِ عروسی دخترِ یورگن می‌رود. در این جشن اتفاقی غیرمنتظره رخ می‌دهد که مسیر زندگی تمام شخصیت‌ها و حتی مسیرِ تکامل یتیم‌خانه را  دستخوش تغییر می‌کند.

بعد از عروسی درست پس از جشن آغاز می‌شود؛ شخصیت‌ها در موقعیت‌هایی نابسامان گرفتار می‌شوند که ماهیتشان ناخواسته هویدا می‌شود و آنجاست که مخاطب باید تصمیم بگیرد؛ باید شخصیت‌ها را قضاوت کند و از میانشان خوب و بد، مقصر و بی‌گناه، خودخواه و باگذشت و... را پیدا کند. کاری که در نگاه نخست، و با هر رویارویی که مابین شخصیت‌ها رخ می‌دهد، آسان به‌نظر می‌رسد اما در سکانسی دیگر و زمانی که همان شخصیت در مقابل فرد دیگری قرار می‌گیرد، قضاوتمان ناخواسته دچار تزلزل می‌شود.

بعد از عروسی مانند باقی فیلم‌های « #سوزان_بیر »، انسان‌ها را به خاکستری‌ترین شکل ممکن ترسیم می‌کند. هیچ‌کس، مطلقا سیاه یا مطلقا سفید نیست. تمام آدم‌هایی که در فیلم می‌بینیم، در موقعیتی بسیار دوست‌داشتنی و قابل احترام هستند و در موقعیتی دیگر همان آدم، غیرقابل تحمل و خودخواه می‌شود. این ویژگی، از بارزترین ویژگی‌ها و قطعا یکی از نقاط قوت بعد از عروسی و سایر فیلم‌های سوزان بیر است. کارگردانی که زندگی را در کنار مرگ، ثروت را در کنار فقر، خوبی را در کنار بدی، خیر را در کنار شر، و به‌طور کلی، زندگی را با تمام جنبه‌هایش به‌تصویر می‌کشد.

آدم‌ها در بعد از عروسی به‌معنای واقعی کلمه انسانند با تمام نقاط قوت و ضعفِ انسان‌های معمولی، همانند خودِ ما ناگزیرند به تصمیم‌گیری، و با این تصمیم‌گیری‌ها بدل به انسان می‌شوند، انسانی که ممکن است اشتباه کند و ممکن است درست‌ترین تصمیم زندگی‌اش را بگیرد، انسانی که هرگز نمی‌تواند بفهمد عواقب کارش تا کجا پیش خواهد رفت، اما از تصمیم‌گیری هم نمی‌تواند فرار کند.


عنوان: بعد از عروسی/ After the wedding

سال ساخت: 2006

کارگردان: سوزان بیر/ Susanne Bier

زمان: 122 دقیقه

بازیگران: Mads Mikkelsen/ Sidse Babett Knudsen/ Rolf Lassgard

کانال تلگرام کافه 322

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

مادر (2009)/ بُنگ جون هو

مادر فیلمی جنایی با ساختاری تریلر است. یکی از ویژگی‌های ثابت فیلم‌های جنایی کره‌ای غیرقابل پیش‌بینی بودن اتفاقات است. به‌طور ثابت در فیلم‌های جنایی که در یکی دو دهه‌ی اخیر در شرق آسیا و به‌خصوص کره جنوبی ساخته شده است، با این شیوه‌ی تعلیق روبه‌رو می‌شویم که روایت، بی هیچ فریبکاری برای مخاطب به‌تصویر کشیده می‌شود اما مخاطب که به نشانه‌گذاری‌های ساده‌ی هالیوود عادت کرده، این شیوه‌ی عیانِ نشانه‌گذاری را گم می‌کند، فریب می‌خورد و در انتها شگفت‌زده می‌شود. به همین‌خاطر فیلم‌های جنایی سینمای شرق، چند گام جلوتر و حتی متفاوت‌تر برای ذائقه‌ی عادت‌کرده به سینمای هالیوود است.

مادر هم یکی دیگر از همین فیلم‌ها است. فیلمی که علاوه‌بر وجهه‌ی جنایی‌اش با تمرکز روی نقش و رابطه‌ی مادر و فرزندی، به ترسیم رابطه‌ی یک مادر و فرزندی عقب‌افتاده می‌پردازد. رابطه‌ای که در بخش عمده‌ای داستانِ فیلم، به‌مراتب پررنگ‌تر از تمِ جنایی به‌چشم می‌آید.

مادر روایتِ مادری است که پسرش به قتلی متهم می‌شود که به اعتقاد او، هرگز نمی‌توانسته آن را انجام داده باشد. از این‌رو، خودش دست به‌کار می‌شود تا قاتل را پیدا کرده و پسر عقب‌مانده‌ای که به قتل اعتراف کرده را نجات دهد. این اتفاق، یعنی بدل شدنِ یکی از شخصیت‌های فیلم به کارآگاهی که قصد دارد معما را برای ما رازگشایی کند نیز، به‌واسطه‌ی انتقاد همیشگی این‌دست فیلم‌ها از ساختار قضایی و پلیسِ کره جنوبی میسر می‌شود. این انتقاد که پلیس، کمترین اهمیتی به  مجرمان، جرم و به‌طور کلی عدالت نمی‌دهند، یکی از انتقاداتی است که به‌طور ثابت در فیلم‌های دو دهه‌ی اخیرِ سینمای جدی کره جنوبی به‌چشم می‌خورد و مادر نیز از این قاعده مستثنا نیست.

فیلمِ مادر در کنار رابطه‌ی زیبای مادری که برای نجاتِ فرزندش به هر دری می‌زند، در کنار سواستفاده‌ای که به‌نظر می‌رسد از یک جوانِ عقب‌افتاده انجام می‌شود، به اختلاف طبقاتی غیرقابل مهار در جامعه‌ی کره جنوبی نیز انتقادی پررنگ دارد. انتقادی که در زیرلایه پنهان و عامل اصلی تمام جنایت‌های فیلم است اما هرگز توی ذوق نمی‌زند. در همان ابتدای فیلم، تصادفی را می‌بینیم که مرسدس بنزی با «یون دو جو» برخورد کرده و از صحنه می‌گریزد. تعقیب و گریز یون و دوستِ صمیمی‌اش، آن‌ها را به زمینِ بازی گلفی متعلق به طبقه‌ی مرفه جامعه می‌رساند که نشانه‌ی بسیاری از اتفاقات بعدی، در همان سکانس‌ها نهفته است. این تقابل مابین طبقه‌ی مرفه و فرودست جامعه، دیگر هرگز در فیلم مستقیم اتفاق نمی‌افتد اما به‌صورت پنهان می‌شود دید که اگر این اختلاف را می‌شد کم کرد یا  از بین برد، بخش عمده‌ای از حوادث بعدی رخ نمی‌داد. 

دیگر هدفی که کارگردانِ مادر دنبال می‌کند در این دیالوگ نهفته است: «هر آدمی ممکنه مرتکب قتل بشه.» دیالوگی کلیدی که در روندِ فیلم به مخاطب ثابت و او را با این حقیقت روبه‌رو می‌کند که از هر فردی، هر کاری ممکن است سر بزند. پس باید برای اشتباه نکردن، با دقت راه رفت، نگاه کرد و تصمیم گرفت.

 

عنوان: مادر/ Mother

سال ساخت: 2009

کارگردان: بُنگ جون هو/ Bong Joon-ho

زمان: 129 دقیقه

بازیگران: Won Bin/ Kim Hye-ja/ Jin Goo

کانال تلگرام کافه 322

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

در دنیایی بهتر (2010)/ سوزان بیر

وضعیتی را تصور کنید که آدم‌ها بخواهند از #خشونت پرهیز کنند، و در مقابل هیچ #خشم و پرخاشی واکنش متقابل نداشته باشند. چیزی نه حتی شبیه به واکنش #مسیح به کشیده، چیزی فراتر از آن، پاسخ خشونت و هر وحشی‌گری‌ای را از طریقی بدهید که بیانگر اشتباه بودن اعمال خشونت باشد.

‎چنین وضعیتی در کجا میسر است؟ در چه زمانی؟ اصلا چنین چیزی محتمل است؟

‎#در_دنیایی_بهتر ترسیم چنین روشی است. روشی گریزان از خشونت، چه در جامعه‌ی قحطی‌زده و سرشار از #فقر و وحشی‌گری کشوری افریقایی، چه در جامعه‌ی #متمدن و پیشرفته‌ی #قانونی و #مدنی #دانمارک.

‎فیلم بی‌هیچ قضاوتی وضعیت را شرح می‌دهد، راهکارهای #منع_خشونت را ترسیم می‌کند، کار درست را نشان می‌دهد، و به مخاطب نشان می‌دهد که همیشه نمی‌شود از یک عملِ از پیش درست و مطلق، پاسخی به‌جا دریافت کرد.

‎شخصیت‌های فیلم، گاه در مقابل اعمال صحیح‌شان شکست عایدشان می‌شود، گاه استیصال و گاه خشمی فروخورده.

‎نقطه‌ی قابل ستایش فیلم، حضور پررنگ کودکان است. کودکانی که قرار است از میان تصمیم‌گیری و کنش‌گری‌های آدم‌بزرگ‌ها، راه و روش صحیح زندگی را انتخاب کنند. از خشونت و دعوا فاصله بگیرند چرا که به گفته‌ی یکی از شخصیت‌های اصلی: «وقتی کسی تو رو می‌زنه، اگه تو هم اونو بزنی، فرداش اون دوباره تو رو می‌زنه و این روند ادامه داره. همه‌ی جنگ‌ها همینجوری شروع می‌شن.»

‎فیلم قرار نیست راهکاری نشان دهد که نتیجه‌ی مثبت را تضمین کند، اما در لفافه می‌گوید که می‌شود خشونت را پس زد، می‌شود با آن قابله کرد و حتی از آسیب دور ماند، اما نه در کشوری دور افتاده و افریقایی که فقر و بدبختی بر سر مردم آوار شده، این گریز از خشونت، این از پنجره‌ی صلح به‌دنبال راهکار بودن، متعلق به جهانی بهتر است. جهانی که شاید به‌تمامی کشوری مانند دانمارک نباشد، اما به آن نزدیک‌تر است تا کشوری افریقایی.

‎«در دنیایی بهتر» زندگی را نشان می‌دهد، زندگی‌ای که همچون تار عنکبوت است، هر لحظه منتظر طعمه، ما در این تار عنکبوت زندگی می‌کنیم، گریزی نیست، به‌دام خواهیم افتاد و شاید هیچ راه نجاتی هم نباشد، اما می‌شود کم‌تر تقلا کرد تا شاید از چنگال تارِ چسبناکِ خشونت گریخت، حتی فقط برای مدتی کوتاه.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

نگاهی به فیلم «حصارها»، ساخته‌ی دنزل واشنگتن

(Fences / Denzel Washington)

دور زندگی، نمی‌شود حصار کشید

رها فتاحی

 

«حصارها»، یکی از آن فیلم‌هایی است که اگر بخواهید براساس خلاصه داستان فیلم، به‌سراغ آن بروید، قطعا انتظار یک درامِ تکراری از سرنوشت سیاه‌پوستان در دهه‌ی 50 آمریکا را خواهید داشت. سوژه‌ای که آن‌قدر دستمایه قرار گرفته که کم‌کم بدل به یکی از سوژه‌های ملال‌آور درام‌ها شده است. اما اگر بیست دقیقه‌ی ابتدایی فیلم را تحمل کنید، با ساختار متفاوتی مواجه می‌شوید، ساختاری کاملا دیالوگ و شخصیت‌محور که با کمکِ فضای کوچکی که شخصیت‌ها در آن شکل می‌گیرند، بیش از هرچیز شبیه به تئاتر می‌شود. با یک جست‌وجوی مختصر درباره‌ی فیلم متوجه می‌شویم که «حصارها» نام نمایشنامه‌ای از «آگوست ویلسون» است؛ نمایشنامه‌ی موفقی که جایزه‌ی «پولیتزر» و «تونی» را نیز به‌دست آورده است. این نمایشنامه، سال 2010 با بازی «دنزل واشنگتن» و «وایولا دیویس» در «برادوی» به‌روی صحنه رفته و هردو بازیگر اصلی نیز، موفق به کسب جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد و زن «تونی» شده‌اند.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

نگاهی به فیلم «اینجا آخر دنیاست»، ساخته‌ی خاویر دولان

(It's only the end of the world / Xavier Dolan)

از «سعید روستایی» ما تا «خاویر دولان» آن‌ها

رها فتاحی


It's only the end of the world poster


سال گذشته که «ابد و یک روز»، ساخته‌ی «سعید روستایی» با توفیق بسیاری در جامعه‌ی هنری و حتی عموم مردم ایران روبه‌رو شد، با اشتیاق فراوان به تماشای فیلم نشستم، اما پس از پایانِ فیلم و به‌خصوص پس از سکانس شعاری انتهای فیلم، این سوال در ذهنم شکل گرفت که: «این فیلم چی کم داشت؟»

پاسخ سوالم بعد از مدتی در ذهنم انسجام پیدا کرد و با دیدنِ «اینجا آخر دنیاست» ساخته‌ی «خاویر دولان» فهمیدم که اشتباه نکرده‌ام. آن‌چه ما، هنر ما، سینما و ادبیات ما را از جهان دور می‌کند، بی‌هیچ تردیدی نوع نگاه‌مان به مسایل اجتماعی و به‌طور کلی، انسان در جامعه‌ی مدرن است. «ابد و یک روز» بی‌تردید فیلم خوبی بود، اما با شاهکار، یا ماندگار شدن فرسنگ‌ها فاصله داشت، و دلیل آن فقط و فقط به سطح نگاه نویسنده‌ی فیلم‌نامه برمی‌گشت.

آن‌چه در فیلمِ «سعید روستایی» به‌تصویر کشیده می‌شود، خانواده‌ای است، سرشار از مشکلات؛ مشکلاتی شامل، فقر، اعتیاد، بیماری، بیماری روانی و... . در واقع تمامی مشکلاتی که یک خانواده می‌تواند در طول سال‌ها تجربه کند، خانواده‌ی «ابد و یک روز» یکجا در اختیار دارند. اما آیا، این موضوع می‌تواند نقطه‌ضعف باشد؟ پاسخ قطعا «خیر» است. مشکل کار این نیست، مشکل اینجاست که تمام این مشکلات را می‌توان با یک عامل بیرونی حل کرد: «پول». و همین به‌تنهایی سطح فیلم را تا سطح یک معضل اجتماعی قابل حل پایین می‌آورد. به‌طور مثال، اگر خانواده‌ی «ابد و یک روز» یک روز صبح از خواب بیدار شوند و یک چمدان پرِ پول وسط حیاط کوچک‌شان باشد، آیا باز همان خانواده‌اند؟ قطعا بازهم پاسخ «خیر» است. مشکلات، و یا لااقل بخش اعظم مشکلات حل می‌شود و فیلم، خانواده و معضلات اجتماعی‌شان به‌مرور فراموش و حذف خواهند شد.

آن زمان، مثالی که به ذهنم می‌رسید، سینمای «اصغر فرهادی» بود. معضلات به همین‌شکل اجتماعی و انسانی هستند، معضل، معضلِ خانواده است، اما یکی از دلایلی که سینمای فرهادی، جهانی می‌شود، همین است که مشکلات و معضلات آدم‌ها، از بیرون قابل حل نیست، هرچند ممکن است از بیرونِ حریم خانواده اعمال شده باشند، اما از بیرون قابل حل نیستند. مثلا شما نمی‌توانید به خانواده‌ی «جدایی نادر از سیمین» چیزی بدهید که مشکلاتشان را کم، یا به حداقل برسانید. یا در «فروشنده» طبقه‌ی اجتماعی، موقعیت جغرافیایی، وضعیت مالی و... هیچ تاثیری در مشکل ایجاد شده ندارند، موضوع، به‌شکل ساده‌تر، انسانی است. از درون انسان سرچشمه می‌گیرد، انسانی در چرخه‌ی زندگی در جامعه‌ی مدرن. درواقع آن‌چه ما با آن روبه‌رو هستیم، معلولِ ذاتِ انسان و جامعه است، اما آن‌چه در «ابد و یک روز» و «ابد و یک روز»ها شکل می‌گیرد، معلولِ جامعه است و از آن‌جا که به باورها، فرهنگِ بومی و... نیز ربطی ندارد، هیچ حرفِ تازه‌ای برای جهان ندارد!

چشم‌مان را با اتکا به بی‌تجربگی، کم‌سن‌وسالی و... نویسنده و کارگردان «ابد و یک روز» می‌بندیم و خودمان را امیدوار می‌کنیم به ظهور کارگردان و نویسنده‌ای بزرگ در آینده (که چندان هم دور از تصور نیست) تا این‌که «خاویر دولان»، «اینجا آخر دنیاست» را همچون پتکی بر سرمان می‌کوبد و می‌گوید: «من هم فقط 27 سالم است.»

بر حسب اتفاق، آخرین ساخته‌ی «دولان» به معضلات خانواده‌ای از هم پاشیده می‌پردازد. خانواده‌ای که پس از 12 سال دوباره دور هم جمع شده‌اند. پسرِ روبه‌مرگِ خانواده با بازی «گاسپار اولیل» تصمیم می‌گیرد پس از 12 سال برای اعلام خبر مرگش به بستر خانواده برگردد و در نخستین فرصتی که با یکی از اعضای خانواده تنها می‌شود، به او می‌گوید: «بهتون احتیاج داشتم.»

خانواده‌ی فیلم، حضور «لوییس» را به فال نیک می‌گیرند و بستری برای داشتنِ یک 24 ساعتِ خوب برایشان فراهم می‌شود، اما فیلم که جلو می‌رود می‌بینیم خبری از ساعات خوش نیست. خانواده غرق در مشکلاتی است که مانع می‌شود «لوییس» دلیل برگشتنش را مطرح کند. روابط از هم پاشیده‌اند، شخصیت‌ها از درون پاشیده‌اند و با آن‌که موقعیت جغرافیایی زندگی خانواده بهتر از قبل است، وضعیت مالی تک‌تک‌شان بهتر است، اما هیچ‌چیز مثل سابق نیست. درواقع، دیگر خانواده‌ای وجود ندارد.

فیلم به‌شکل عجیبی مانند «ابد و یک روز» است. شخصیت‌های اصلی، برادر و خواهرهای یک خانواده‌اند، لوکیشن فیلم خانه‌ی آن خانواده است و موضوع، معضلات آن‌ها. اما شما هرگز و هرگز، تا پایان فیلم، راهکاری برای حل این معضلات پیدا نمی‌کنید که یک‌شبه قابل حل باشد. موضوع عمیق‌تر از این حرف‌ها است. موضوع، چالشی انسانی است که تنها راهکار یک‌شبه‌ی آن حذف این «شخصیت‌»ها است. اتفاقی که هرگز و هرگز «ابد و یک روز» به آن نزدیک نمی‌شود.

پایان‌بندی بی‌نظیر فیلم، که از سکانسِ شام آغاز می‌شود و حدود بیست دقیقه‌ی پایانی فیلم را دربرمی‌گیرد، به‌تنهایی می‌تواند شاهد این ادعا باشد که سن‌وسال یک کارگردان و نویسنده، هیچ متر و معیار خوبی برای قضاوت درباره‌ی یک اثر هنری نیست. پایان‌بندی‌ای که در آن، تلطیف شدن مشکلات با یک نخ سیگار کشیدنِ مادر در حضور پسر بزرگ خانواده «آنتوان» نمایش داده می‌شود، پایان‌بندی‌ای که در آن، نه کسی چراغی را روشن می‌کند و نه شخصیتی از حدِ شخصیت به یک تیپِ تکراری بدل می‌شود. پایان‌بندی‌ای که در آن، خوشبختی و امید، خودش را به در و دیوار خانه می‌کوبد، اما راه فراری پیدا نمی‌کند، در همان خانه به‌زمین می‌افتد و می‌میرد؛ پایان‌بندی‌ای که در آن، از آن‌که برای سر و سامان دادن به اوضاع خودش و خانواده آمده بود، هیچ معجزه‌ای سر نمی‌زند، چرا که او مانند دیگر شخصیت‌ها، «شخصیت» است، نه تیپی ناقص از یک «فرشته‌ی نجات».

کانال تلگرام

  • رها فتاحی