نگاهی به ادبیات، سینما و فرهنگ

این وبلاگ، همچون کافه‌ای است برای گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات، سینما و فرهنگ.

نگاهی به ادبیات، سینما و فرهنگ

این وبلاگ، همچون کافه‌ای است برای گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات، سینما و فرهنگ.

نگاهی به ادبیات، سینما و فرهنگ
آخرین مطالب

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

فقر

سزار آیرا

ترجمه‌ی ونداد جلیلی

 

من از فقراء فقیرترم و مدتی طولانی‌تر فقیر بوده‌ام. ابدیتی از محرومیت در خیالات تلخم گسترده است که به دوره‌ی بدبختی‌هایم محدود نمی‌شود و در ضمن عظمت مصیبتی را نشان می‌دهد که می‌کشم. چه چیزها که برای خودم فراهم نمی‌آوردم، اگر وسعم می‌رسید! چه امکاناتی می‌داشتم، چه تجربه‌هایی می‌کردم و در چه آسایشی عمر می‌گذراندم! می‌نشینم و از آن‌ها فهرست برمی‌دارم، مرتب‌شان می‌کنم و خوشبختی داشتن‌شان را می‌سنجم تا عاقبت طاقتم طاق می‌شود و داشتن‌شان را حقم می‌شمرم، حتی اگر شده باشد به پاداش آن‌همه کوشش و محاسبه‌ی پروسواس. اما روزگارم مرا از رفاهی که پول بیاورد دور و دورتر می‌کند، حال آن‌که مزایایش را لحظه‌لحظه بهتر درک می‌کنم. نیازی نیست که خیالبافی کنم؛ کافی است که دوروبرم را نگاه کنم. در لابه‌لای انسان‌هایی زندگی می‌کنم که سال به سال ثروتمندتر می‌شوند. رابطه‌ام با دوستان فقیر دوران گذشته‌ام از هم گسسته است، راستش خودم این‌طور خواسته‌ام. هیچ خصیصه‌ی مشترکی نداریم: نه سلایق، نه عادات و نه علایق. فوتبال سخت مایه‌ی ملالم می‌شود. کسانی که می‌توانم دو کلمه با آن‌ها گپ بزنم آدم‌های دنیادیده‌ای‌اند که پول‌شان زیادی می‌کند، هرچند هیچ‌وقت به ذهن‌شان نمی‌رسد که قدری از دارایی‌شان را با من قسمت کنند. چرا بکنند؟ با آن معصومیت سبک‌سرانه‌شان مرا نویسنده‌ای بزرگ می‌پندارند، شخص شخیصی از تاریخ ادبیات که در زمان حال زندگی می‌کند. اما واقعیت این است که من نیازمندی بینوایم. گردش‌شان را در محافلی نظاره می‌کنم که دم به دم از دسترس من دورتر می‌رود و کامم تلخ‌تر می‌شود. تلخ و ملول شده‌ام؛ عامدانه به دورافتادگی‌ام تأکید دارم: سازوکار دفاعی قابل‌درک و راهی است برای پنهان کردن حقیقت. خجالت می‌کشم از کفش‌های سوراخ، لباس‌هایی ناکافی که یک عمر پوشیده‌ام و می‌پوشم، حال‌وروز آشفته و وضع بهداشتی نامناسبم که نشانه‌های درماندگی‌ای است که نادیده‌اش گرفته‌ام. خودم را در آپارتمانم محبوس می‌کنم و نمی‌توانم مهمان به خانه بیاورم: اثاث خانه بیش از حد فرسوده است، دیوارها را لکه‌های نم پوشانده است و نمی‌توانم ذخیره‌ی ماکارونی ارزان‌قیمت‌مان را بی‌محابا مصرف کنم. همسایه‌هایم را در محله‌ی ریواداویا (که حلبی‌آبادی بیش نیست) از پنجره تماشا می‌کنم و با خود می‌گویم که آنان به اندازه‌ی من فقیر نیستند، چون همیشه چیزکی بیش از نیازشان دارند اما من همیشه همه‌چیز کم دارم. ضیافت‌ها و باده‌گساری‌هایشان را تماشا می‌کنم و یکشنبه‌ها به صحرا رفتن‌شان را؛ حتی آنان که گاری‌هایشان را هل می‌دهند و در لابه‌لای خاکروبه‌ها می‌گردند بلکه چیزی پیدا کنند از من ثروتمندترند، چون عاقبت چیزهایی پیدا می‌کنند. آن وقت من خودم را با دون‌ترین خرده‌کاری‌ها از پا می‌اندازم، درگیر تحقیرآمیزترین خواهش و التماس‌های طبقه‌متوسطی می‌شوم و حتی آن‌قدر درنمی‌آورم که شکم فرزندانم را سیر کنم که مجبورند با همه‌ی وجود تقلا کنند تا مقایسه‌ی ناگزیر زندگی‌شان با زندگی دوستان‌شان نیازاردشان و حق دارند که مرا مایه‌ی سرشکستگی‌شان می‌بینند. کی بود آخرین‌بار که کتابی یا صفحه‌ای خریده‌ام یا به سینما رفته‌ام؟ رایانه‌ام یادگار گذشته‌های دور است؛ معجزه است که هنوز کار می‌کند، اما خواب عوض کردنش را هم نمی‌بینم. همه‌ی دوروبری‌هایم گرم خریدن، پول خرج کردن، وفق دادن خود با وضع موجود، تغییر و پیشرفت‌اند. بحران باشد یا نباشد فرقی نمی‌کند، کشورم گرفتار تب‌های دوره‌ای مصرف‌گرایی است که همیشه عاقبت در زندگی همه اثر می‌کند؛ همه غیر از من. وقتی جیبم خالی است چه‌طور چیزی بخرم، گو آن‌که یک دانه مداد باشد؟ حتی کارت اعتباری هم ندارم. به ناگزیر از زیر پرداختن مالیات دررفته‌ام چون وسعم نمی‌رسد مالیات بدهم. همه‌ی دوستان و آشنایانم از انبار کردن چیزهای تازه و تجربه‌های خوش زندگی‌شان خسته می‌شوند، مرخصی می‌گیرند و به سواحل استوایی یا بازدیدهای فرهنگی از شهرهای زیبا می‌روند، آن وقت من در طویله‌ام تنها می‌مانم و درماندگی مثل خوره به جانم می‌افتد. مگر معجزه‌ای بختم را برگرداند و نوری بر هستی فلاکت‌بارم بتاباند، هرچند همین که تا الان توانسته‌ام زنده بمانم و نفله نشوم معجزه است و انسان نباید در زندگی انتظار دو معجزه داشته باشد.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

پانویس بیپایان سزار آیرا روی بورخس

آلنا گرادون

ترجمه: عباس

 

سزار آیرا دوست ندارد «پُرکار» خوانده شود. با این‌حال او بیش از 80 اثر داستانی و غیرداستانی منتشر کرده است. ماه گذشته «اِمای اسیر» که نخستین‌بار در سال 1978 به اسپانیایی منتشر شده بود، به‌عنوان سیزدهمین اثر وی به زبان انگلیسی در دسترس قرار گرفت. (آثار وی به هفت زبان دیگر هم ترجمه شده‌اند.) آیرا که در سال 1949 در آرژانتین متولد شد، بیشتر عمرش را در بوینس آیرس گذراند. در داستان «اِما» که حوالی قرن نوزدهم اتفاق می‌افتد، سربازان زن جوانی را زندانی کرده و پس از سفری با خشونت مشهود باروک، او را به لبه‌ی دنیا، یعنی مرز جنوبی آرژانتین می‌آورند. «اِما» هم‌پای بهترین آثار آیرا موجز و خلاقانه است. رمان همچنین شامل توصیفات «سرخپوستانی» است که به‌نوعی عجیب و غریب ظاهر می‌شوند، و این امر می‌تواند عمدی بوده باشد؛ برخی از آثار دیگر آیرا با استفاده از فرم‌های پیش‌ساخته، ایده‌ی پنهان کردن واقعیت توسط استعمارگران غربی را توسعه می‌دهند. او در «اِما» به طرح اولیه‌ی داروین از سرخپوست‌ها اشاره می‌کند، «تصویر خامی که همواره آن‌ها را در حال سوار شدن به اسبی با سر انسان نشان می‌دهد.»

 

رمان‌های آیرا به‌دشواری طبقه‌بندی می‌شوند. آن‌ها به‌نوبت واقع‌گرایانه، فراواقع‌گرایانه، ابزورد و فلسفی هستند. او در مورد مسائلی همچون تصادفی که باعث از ریخت افتادن «یوهان موریتز روگندا»، نقاش آلمانی قرن نوزدهم شد (حادثه‌ای در زندگی یک نقاش منظره)، یک محل ساختمانی که توسط ارواح برهنه تسخیر شده (ارواح)، و یک مترجم و دانشمند دیوانه که شروع به شبیه‌سازی «کارلوس فوئنتس»، نویسنده‌ی مکزیکی می‌کند (کنگره‌ی ادبیات) نوشته است. چندی پیش هنگامی که از او در مورد کارهای در حال تکمیلش پرسیدم، او دو کتاب کاملا متفاوت را توصیف کرد. اولی یک «رمان بسیار قفل شده» بود که گفت «فقط یک فرد در جهان» کلیدش را در اختیار دارد. دیگری را با یکی از نقاشی‌های «اشر» مقایسه کرد، یک «روایت کاملا نامعقول». بارزترین ویژگی‌های رمان‌های آیرا اختصارشان- معمولا صد صفحه یا کمتر هستند- و روش ترکیب‌بندی آن‌هاست که خود آن را «پرواز دائم به جلو» می‌نامد. می‌توان گفت آیرا بدون بازنویسی می‌نویسد. او پیش می‌رود و می‌آفریند.

حدود یکسال پیش هنگامی که آیرا را در بوینس آیرس ملاقات کردم، بیش از نوشتن در مورد عادت به خواندنش صحبت کردیم. در برنامه‌ی روزانه‌ی آیرا جایگاه مطالعه مانند وعده‌های غذایی است: صبح برای نشریات، بعدازظهر برای نثر و غروب برای شعر. او هرشب ساعت 9:30 ویسکی می‌خورد (و با خنده اضافه می‌کند که بعد از آن نثر را به‌سختی می‌شود دنبال کرد.) ما دوبار در کافه‌های بخشی از «پالرمو» که به‌خاطر تراکم روانشناسان به «ویلا فروید» معروف است، صحبت کردیم. طبق رسم آرژانتینی همراه با قهوه‌ کوکی‌های ظریفی خوردیم. آیرا، مهربان و مودب پیش از ملاقات اول به‌دنبال من آمد و پس از آن مرا تا خانه همراهی کرد. لحظه‌ای هم ایستاد تا یک غریبه را راهنمایی کند. موهایش در حال خاکستری شدن هستند و عینکی با قاب مشکی زده بود. با کت روشنی برای سرمای اول بهار.

آیرا اغلب می‌خندد و عمدا با یک صدای باریتون گرفته صحبت می‌کند. او مترجم است و از انگلیسی هم ترجمه می‌کند. ما به‌جای زبان او، به انگلیسی صحبت کردیم. دهه‌های پیش، وقتی ترجمه وسیله‌ی امرار معاشش بود، آیرا در «ادبیات بد» تخصص یافت. او می‌گفت: «زمان کم‌تری برای ترجمه می‌گرفت اما همان‌قدر برایم پول داشت.» و اضافه کرد که داستان «اِمای اسیر» روی پیرنگِ همچون کتابی طراحی شده. او محل روایت را از استرالیا به آرژانتین انتقال داده و به «اِما» جای گوسفند، قرقاول داده تا پرورش دهد. (می‌گفت: «گوسفند ارزان است»).

آیرا در یک شهر زراعتی کوچک به نام کورونل پرنگل در جنوب استان بوینس آیرس بزرگ شد. (بیش‌تر داستان «اِما» در این مکان می‌گذرد.) یکی از قدیمی‌ترین خاطراتش که در آن حدود سه سال داشته به کتاب‌ها برمی‌گردد. هنگام تعریف کردنش طوری روایت می‌کرد که انگار خاطره دوباره دارد اتفاق می‌افتد. این‌طور شروع می‌کند: «خودم را می‌بینم، خاله‌ام و مادرم» آن‌ها در خانه‌ی مادربزرگش بودند. خاله‌اش بچه‌ای داشت که هم‌سن آیرا بود. پسرخاله‌اش ماریو. «و خاله‌ام گفت: من دو کتاب کوچک برای تو دارم، کتابچه‌هایی برای تو.» اما دیگر آن‌ها را نداشت، چون ماریو («پسر بد») آن‌ها را نابود کرده بود. آیرا آهی تئاتری کشید و گفت شاید هنوز نمی‌دانسته که اصلا کتاب چیست، اما همچنان هوس داشتن آن‌ها را احساس می‌کرده.

کتابخانه «پرنگل» به‌طرز غیرمعمولی خوب بود، چون یک نفر در شهرمعلم ابتداییِ پدر خودش، که همچنان یک دیپلمات هم در روسیه بود- کتابخانه‌ی شخصی خودش را اهدا کرده بود. آیرا می‌گفت: «همه‌چیز آنجا بود، شگفت‌انگیز بود.» در قفسه‌های کتابخانه‌ی او «فرانتس کافکا»، «توماس مان» و «جویس» را کشف کرد. «آنجا برای اولین‌بار پروست خواندم. وقتی چهارده سال داشتم. چهارده یا پانزده سال.» آن زمان پروست را به اسپانیایی خواند. اما چند سال بعد وقتی به بوینس آیرس رفت نخستین چیزی که پس از پایان مدرسه خرید، دوره‌ی کامل «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» به فرانسه بود که تعطیلاتش را به بازخوانی آن اختصاص داد. از آن زمان ادبیات فرانسه را به زبان اصلی خوانده. می‌گفت «چطور ترجمه‌ی بودلر را می‌خوانید؟ یا رمبو؟ هرگز».

بچگی آیرا در کتابخانه‌ی پرنگل به تنهایی نگذشت. «آرتورو کاررا»، پسری که یک سال از آیرا بزرگ‌تر بود هم غالبا آنجا بود. کاررا حالا شاعر موفقی شده و دوست  همیشگی آیرا نیز هست. آیرا گفت آن‌ها زمانی به هم معرفی شدند که هنوز کودک بودند؛ کاررا دماغش را گاز گرفته بود. در ابتدای نوجوانی آن‌ها به این نتیجه رسیدند که هردو می‌خواهند نویسنده شوند. «ما تقسیم کار کردیم، شعر برای او، نثر برای من.» بعدها در دوران دانش‌آموزی آن‌ها یک نشریه‌ی ادبی به نام «بهشت» بنیان نهادند. هنگام ملاقات من و آیرا دخترش اولین نوه‌اش را باردار بود. آیرا در حال خنده گفت «آرتورو صدایش می‌کنیم. من آرتوریتوی خودم را خواهم داشت.»

مصاحبه‌ی دوم ما در یک صبح شنبه‌ی پرنشاط در کافه «ولوتِ  پلازا گوئم»، آن‌طرف «رومانسک باسیلیکا دل‌اسپیریتو سانتو» اتفاق افتاد. کافه‌ای با پنجره‌های بزرگ و سقفی بلند با چراغ‌های پرنور؛ اما به‌زودی پر شد. 17 اکتبر بود، روز وفاداری، که یادآور این تاریخ در سال 1945 است؛ چهار سال قبل از تولد آیرا. هنگامی که تظاهرات مردمی بزرگی برای اعتراض به زندانی شدن «کلنل خوان پرونِ» جوان خروشیدن گرفت. آیرا گفت: «و این شروع پایان آرژانتین بود.» سال بعد پرون در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد و اندکی پس از آن یک رژیم ظالم و انزواگر را بنیان نهاد. او در یک کودتای انقلابی در 1955 عزل شد.

آیرا به‌وضوح انقلاب را به‌خاطر می‌آورد. وقتی درگیری در یک پایگاه دریایی «باهیا بلانکا» آغاز شد او 6 سال داشت. جایی که فقط 8 مایل از شهر محل زندگی‌اش فاصله داشت. در آن زمان او و خانواده‌اش در خانه‌ی عمه‌ی بزرگش سکونت داشتند. بعد بمباران شروع شد. آیرا گفت: «روشن بود، تماما روشن. و بعد... سکوت.» بمب‌ها نه در محدوده‌ی شهر بلکه در رودخانه‌ی کنار آن افتادند. با این‌حال او سربازان و برانکار‌ها را به‌خاطر می‌آورد. «و باقیِ کودکی‌ام را با یک دوچرخه به آنجا رفتم برای دیدنِ» یک لحظه مکث کرد و خندید، مثل اغلب اوقاتی که خاطره‌ی تاریکی را به‌خاطر می‌آورد. «جنازه‌ها، مثل یک فیلم.»

آیرا به رومیزی سفید نگاه کرد. وقتی در دهه‌ی سوم زندگی‌اش بود جنگ کثیف آرژانتین آغاز شد و تا 1983 به‌طول انجامید. حداقل 30 هزار نفر که بسیاری از آن‌ها دانشجو بودند «ناپدید» شدند. آیرا یک‌بار به یک خبرنگار نشریه‌ی «ملت» گفت که آن زمان یک «چپ جوان ستیزه‌جو» بود. یک روز پس از ترک یک اجتماع سیاسی در دانشگاه بوینس آیرسکه به گفته‌ی خودش خسته‌کننده بوده- بازداشت شد. آیرا متوجه نشده بود که پلیس و دانشجویان در محوطه‌ی دانشگاه با هم درگیر شده بودند. پلیس هنگامی که او در حال فرار بوداحتمالا از گاز اشک‌آور، همان‌طور که به خبرنگار «ملت» گفته بود- دستگیرش کرد. «مطمئنا عجله داشتم که به خانه برسم و به خواندن پروست ادامه دهم.» به‌خاطر این بدشانسی حدود سه هفته را در زندان گذراند. او اشاره کرد «یک‌بار از هوش رفتم» اما راهی برای گذر زمان یافت: «خواهرم برایم ورژیلیو آورد. ویرژیل... به زبان لاتین.»

نویسنده‌ای که آیرا حین صحبت ما همواره به او بر می‌گشت «خورخه لوئیس بورخس» بود. نیاوردن اسمش دشوار بود. خیابان خورخه لوئیس بورخس چند بلوک با جایی که ما نشسته بودیم و قهوه‌ی سردشده‌مان را مزه‌مزه می‌کردیم فاصله داشت. وقتی بحث به پاپ کشیده شد آیرا اشاره کرد «می‌دانید، بورخس جایی گفته هیچ ایده‌ای آن‌قدر بی‌معنی نیست که یک فیلسوف جایی به آن فکر نکرده باشد.» پوزخندزنان افزود اگر ایده‌ای آن‌قدر بی‌معنی باشد که هیچ فیلسوفی به آن فکر نکرده، یک عالم دینی حتما فکر کرده است. در میان صحبت جایی آیرا به من گفت «ما همیشه در حال حرف زدن درباره‌ی بورخس هستیم»

آیرا نخستین‌بار این اسم را وقتی 12 یا 13 سال داشت شنید. اسم مدام روی کاغذ تکرار می‌شد-«بورخس، بورخس، بورخس» را به‌یاد آورد- و کنجکاو شد. او ناشر بورخس را پیدا کرد و یک نامه برای شرکت نوشت و در مورد خرید کتاب‌های بورخس پرسید. ناشر جواب داد: «فقط یک چک بفرستید.» پدر آیرا چک را فرستاد و کتاب‌های بورخس اندکی بعد با پست رسید. آیرا گفت «زندگی من را تغییر داد.»

او توضیح داد که با کامیک‌های «سوپرمن» یرای آثار بورخس آماده شده بود. «سوپرمن یک ورزش فکری بود، چون سوپرمن تمام قدرت‌ها را در اختیار داشت. اما او به یک لکس لوتر احتیاج داشت.» او ادامه داد، اگر سوپرمن «تمام قدرت‌ها» را داشت پس لکس لوتر باید «چیزی بیشتر» داشته باشد. من به یاد یکی از داستان‌های کوتاه آیرا افتادم: «بی‌نهایت» از مجموعه‌ی «مغز موسیقیایی». در این داستان دو پسربچه بازی‌ای را ابداع می‌کنند که در آن باید با نام بردن اعداد بزرگ‌تر و بزرگ‌تر بر هم پیشی بگیرند. به‌ناچار، در پایان به تکرار «بی‌نهایت»، «بی‌نهایتِ بی‌نهایت»، «بی‌نهایتِ بی‌نهایتِ بی‌نهایت» می‌رسند و همین‌طور جلو و عقب می‌روند. هرکدام باید چیز بیشتری اضافه کنند.

آیرا بورخس را بارها دیده بود. در کتابخانه‌ی ملی که آن زمان تحت نظارت بورخس بود، در دانشگاه بوینس آیرس، جایی که ادبیات درس می‌داد، و در کنفرانس‌ها. «اما هیچ‌وقت با او صحبت نکردم» و ادامه داد «بدشانسی من بود، چون خیلی از همکارانم با پنج دقیقه صحبت با بورخس به جایی رسیدند.» به شوخی گفت  این نویسنده‌ها «عمرشان را صرف تکرار کردن "بورخس به من گفت"، "بورخس به من گفت" می‌کنند». پرسیدم که آیا وقتی آیرا در جوانی برای نخستین‌بار به بوینس آیرس آمده حضور بورخس در آنجا همچنان قدرتمند بوده. «بله البته» و با جدیت ادامه داد: «او همیشه حضور بسیار پرقدرتی داشته.» آیرا در مورد مرگ بورخس در سال 1986 گفت: «نوری خاموش شد.»

در ادامه اشتباه کردم و از او پرسیدم که آیا تاثیر ویژه‌ای از هیچ‌کدام از شخصیت‌های بورخس گرفته است یا نه. با آشفتگی گفت: «شخصیت‌های بورخس دقیقا شخصیت‌های انسانی نیستند. آن‌ها شخصیت‌های ادبی هستند.» برای شرح این موضوع به کار خودش ارجاع داد و گفت: «شخصیت‌ها مهم نیستند، برای من نمایش وجود دارد. نمایش ادبی. و شخصیت‌ها در نوشته برای پیشرفت داستان ضرورت دارند.» اما این داستان است که اهمیت دارد.

بسیاری از خوانندگان، آثار آیرا را مانند بورخس «شخصی» می‌دانند. وقتی نظر خود آیرا را در این مورد پرسیدم یا این‌که اصلا احساس می‌کند بورخس روی نوشتنش تاثیر گذاشته یا نه، او جواب داد: «دارم فکر می‌کنم که شاید... شاید تمامی آثار من یک پانویس روی بورخس است.» کمی تعجب کردم، و خودش هم متعجب به‌نظر می‌رسید. انگار داشت حقیقت این فکر را  می‌سنجید. بورخس از طرفداران سرسخت پانویس‌ها بود. یک پانویس برای حجمی از آثار پانویسی شده نوع غافلگیر کننده‌ای از احترام بود. تقریبا مانند کارهای لکس لوتر.

اما آیرا ممکن است در مقام مناسبی برای قضاوت این‌که نوشته‌هایش ردی از آثار بورخس دارند یا نه نباشد: یک نویسنده که او کارهایش را نمی‌خواند خودش است. هنگام ملاقات ما «اِمای اسیر» در حال ترجمه بود و مترجم مدام پرسش‌هایی برایش می‌فرستاد. آیرا  از آنجا که کتاب را 37 سال پیش نوشته بود جزییات دقیق را به‌خاطر نمی‌آورد. او گفت: «نمی‌خواستم به کتاب بازگردم، پس جواب‌ها را ابداع کردم.»

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

یادداشتی بر «حلبی‌آباد» و «کنگره‌ی ادبیات» نوشته‌ی «سزار آیرا»

نویسنده‌ای به‌وسعتِ ادبیات

رها فتاحی

 


 

کنگره‌ی ادبیات

رمان در دو بخش روایت می‌شود. بخش نخست با عنوان «ریسمان ماکوتو» به افسانه‌ای می‌پردازد که در آن ریسمانی بلند ظاهرا به گنجی در انتهای دریا وصل است و اگر کسی بتواند ریسمان را کنترل کند، به آن گنج دست‌رسی پیدا خواهد کرد. سزار، شخصیت اصلی و راوی رمان که برای شرکت در کنگره‌ای ادبی به شهری رفته است که ریسمان در آن قرار دارد، در مکاشفه‌ای درونی به رازِ ریسمان پی می‌برد و به گنج می‌رسد. این آغاز رمانی است که می‌تواند مانیفست نویسندگان نسل دوم آمریکای لاتین، همچون خودِ سزار آیرا باشد.

سزار، راوی داستان، نویسنده‌ای سرشناس است که تحقیقات گسترده‌ای نیز در علوم دارد، او سخت در پی یافتن راهی است که از طریق آن بتواند بر جهان کنترل داشته باشد. تاگ‌سازی یا هم‌سان‌سازی، روشی است که او برای رسیدن به هدفش انتخاب کرده. او سال‌ها است در تلاش است با هم‌سان‌سازی پدیده‌ای را بازسازی کند که به‌واسطه‌ی آن بتواند جهان را به‌کنترل خودش درآورد. کم‌کم در روند داستان متوجه می‌شویم که انگیزه‌ی اصلی او که همواره از کنگره‌ها و رسانه‌ها فاصله گرفته است از شرکت در این کنگره، نزدیک شدن به کارلوس فوئنتس بزرگ است. او می‌خواهد فوئنتس را هم‌سان‌سازی کند، آن هم نه همین فوئنتس بزرگ و نابغه را، بلکه فوئنتسی با نهایت‌ِ نبوغی که می‌تواند در یک شخص جمع شود.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

بررسی سه نسل از داستان‌نویسان آمریکای لاتین در گفت‌وگو با «ونداد جلیلی»

متافیزیکِ مکان و زمان به‌جای «جادوی رئالیسم»

 

رها فتاحی: به‌بهانه‌ی انتشار دومین اثر از «سزار آیرا» به فارسی، برآن شدیم که با «ونداد جلیلی» مترجم این اثر به‌گفت‌وگو بنشینیم. ونداد جلیلی چندسالی است به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مترجمانی شناخته می‌شود که ما را در مسیرِ جدیدی از مواجهه با ادبیات داستانی آمریکای مرکزی و جنوبی قرار داده است. او با پرداختن به آثار مهمِ نویسندگانِ نسلِ اول و معرفی نویسندگانِ نسلِ دوم این بخش از جهان، پرده را از مقابلِ بخشی شگفت‌انگیز از ادبیات جهان کنار زده است. شناختِ جامعِ او از ادبیات آمریکای لاتین ما را برآن داشت که علاوه‌بر پرداختن به آثار سزار آیرا از این فرصت استفاده کنیم و نگاهی کلی بیندازیم به ادبیات آمریکای لاتینی که نمی‌شناختیم، آمریکای لاتینی که برای ما آشناتر بود و حتی شکل‌گیری رئالیسم جادویی و معرفی آن به مخاطب فارسی‌زبان.

 

رها فتاحی: پیش از آن‌که به سراغ سزار آیرا برویم، بگذارید از این فرصت استفاده کنیم و کمی درباره‌ی ادبیات داستانی آمریکای لاتین صحبت کنیم. به‌طور کلی، با توجه به دامنه‌ی گسترده‌ی مطالعه‌ی شما در این زمینه، آیا می‌توان ویژگی‌های ثابتی برای ادبیات داستانی آمریکای لاتین برشمرد؟

ونداد جلیلی: ادبیات آمریکای جنوبی و مرکزی از منظر فرم و تکنیک و مضمون و مفهوم بسیار گسترده است، در دوران معاصر بسیار شکوفا بوده است و آثاری متعدد و متنوع و انبوهی نویسندگان تراز اول فراهم آورده است، از همین روی نمی‌توان به آسانی خصوصیات ثابتی در آن یافت، اما این آثار از این لحاظ اشتراکاتی دارد که نوآوری ادبی در فرم و مفهوم، روابط تاریخی ادبیات، رابطه‌ی ادبیات و جامعه و رابطه‌ی موقعیت بومی و ملی با موقعیت قاره‌ای و جهانی همواره برای نویسندگانش مهم بوده است، موضوعات فرهنگی، اجتماعی، ملی و هویتی را در اکثر آثار مهم این نویسندگان می‌بینیم و توانسته‌اند سنت رمان‌نویسی مستقلی به‌وجود بیاورند که در گذر دهه‌ها آثاری مهم و ماندگار بر ادبیات جهان افزوده است.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰
  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

به بهانه‌ی خوانش رمان «خلع شدگان» به مثابه‌ی «رمان ژانر»

مسئله‌ی سرگرمی، مسئله‌ی انتقاد

احمدرضا توسلی

 

احمدرضا توسلی

رمان حاصلِ دورهی پساکانتی است و شاخصه­ی این دوره مسئلهی انتقاد و شکستن ساحت مقدس است. این ویژگی رمان ویژگیای منحصربه‌فرد است که در هیچیک از دیگر زمینههای هنر همتایی ندارد. اساسا ما موسیقیِ انتقادی و غیرانتقادی، نقاشیِ انتقادی و غیرانتقادی و... میتوانیم داشته باشیم- اگر مسئلهی زمانه و نیاز به انتقاد را در این­جا نادیده بگیریم- اما یکی از شاکلهها و ستونهای پدیدهای به نام رمان «انتقاد» است.

ستون دوم و غیرقابل انکار رمان «اصل سرگرمی» است. رمان حاصل برخورد زبانی بالای هرم اجتماع و کف هرم است. این پیوند زبانی در دل خود- چه خودآگاهانه و چه ناخودآگاهانه- منجر به تولید سرگرمی و انتقاد شده است.

حال چنان­چه مفروضات بالا را برای پدیدهای به نام رمان لازم بدانیم پس هر شاخه­ یا پسوندی که پس از این کلمه بیاید میبایست به نسبتی میان این دو کنش- سرگرمی و انتقاد- تن در دهد. پس در چنین حالتی اگر ما تحت نام رمان رئالیستی، رمان ژانر، رمان نو، رمان مدرنیستی و هر عنوان و صفتی خوانشی مشخص از یک متن داریم میبایست به این دو صورت توجه کنیم.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

گفت‌وگو با «حامد کاظمی» پیرامون رمانِ «خلع‌شدگان» و «اورسولا کی. له‌گوئین»

باید با مردم آن‌سوی دیوار حرف بزنیم

 حامد کاظمی

رها فتاحی: انتشار رمانِ درخشانِ «اورسولا کی. له‌گوئین» با ترجمه‌ی روانِ «حامد کاظمی» ما را بر آن داشت تا گفت‌وگویی با مترجم اثر ترتیب دهیم. گفت‌وگویی که پیرامون رمانِ «خلع‌شدگان»، جهانِ نویسنده و ژانری است که اثر زیر عنوانِ آن منتشر شده است. «خلع‌شدگان» اثری شاخص است که می‌توان از آن به‌عنوان یکی از درخشان‌ترین رمان‌های ترجمه شده به فارسی در سال‌های اخیر نام برد. رمانی متفاوت که با آن‌چه عرفِ بازار کتاب ایران در سال‌های اخیر است فاصله دارد. کتابی که شاید بیشتر از بسیاری از رمان‌های خوش‌استقبال سال‌های اخیر مهم، تاثیرگذار و قابل ستایش باشد.

 

رها فتاحی: پیش از آن‌که گفت‌وگو درباره‌ی کتاب و نویسنده را شروع کنیم، یک سوال سخت، در حالی‌که بازار کتاب در ایران شدیدا نسبت به آثار واقع‌گرای نویسندگان معاصر واکنش مثبت نشان می‌دهد و حتی ادبیات داستانی چند دهه‌ی اخیر خودمان هم شدیدا به‌سمت ادبیاتی تخت و به‌قول امیر احمدی‌آریان اخته سوق پیدا کرده است، چرا اورسولا کی. له‌گوئین؟ و چرا خلع‌شدگان؟

حامد کاظمی: راستش را بخواهید باید بگویم که آشنایی من با این نویسنده و این کتاب یک اتفاق بود. هرچند که اصولاً معتقدم که هیچ اتفاقی بی‌دلیل نمی‌افتد و جهان هستی حساب و کتابی دارد. ماجرا از اینجا شروع شد که یک بار که به دیدار بهرنگ کیائیان در دفتر نشر چشمه رفته‌بودم، کتابی به من نشان داد و گفت نگاهی بیندازم و اگر تمایل داشتم ترجمه‌اش کنم. چند روزی سرم شلوغ بود و تنها توانستم کمی درباره‌ی کتاب و نویسنده‌اش تحقیق کنم. البته در گذشته در این ژانر مطالعه داشته‌ام. تعداد زیادی از آثار آیزاک آسیموف و جان کریستوفر را خوانده‌بودم. در دوران نوجوانی علاقه‌ی زیادی به این نویسندگان داشتم. اما این اواخر از این سبک دور شده‌بودم. در مقدمه‌ی کتاب هم این را اعتراف کرده‌ام که کمی بزرگ شده‌بودم (به تعبیر سنت اگزوپری) و دیگر داستان‌های جدی می‌خواندم. و گفته‌ام که وقتی جمله‌ی اول کتاب را خواندم شیفته‌ی آن شدم و با خواندن دومین جمله دیگر نمی‌توانستم تا آخر داستان صبر کنم. مطالعات بعدی‌ام روی آثار و احوال خانم له‌گوئین و طرز تفکرش نیز باعث شد تصمیم بگیرم در آینده باز هم روی آثارش کار کنم. چرا که دریافتم داستان‌های له‌گوئین نیز بی‌اندازه جدی و کاملاً واقعی هستند.

 

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

یادداشتی بر «خلع‌شدگان» نوشته‌ی «اورسولا کی. له‌گوئین»

جاری در زمان

رها فتاحی

 

خلع شدگان

رمانِ خلع‌شدگان همان‌طور که مترجم در مقدمه‌اش گفته است با دو جمله‌ی تاثیرگذار آغاز می‌شود: «یک دیوار بود. مهم به نظر نمی‌رسید.» و این شاید تمام محتوای کتاب نباشد، اما به تمامی مضامینی که در کتاب پنهان و آشکار است، می‌تواند معنا ببخشد.

زندگی انسان، سرشار از دیوار است، دیوارهایی که مانع ارتباط‌مان با جهان‌های دیگر، کشورهای دیگر، جوامع دیگر، و حتی انسان‌های دیگر می‌شود، دیوارهایی که همیشه هستند و چنان به بودنشان عادت کرده‌ایم که به‌نظرمان مهم نمی‌رسند. اما این دیوارها از اهمیت بسیاری برخوردارند، نقش و کارکرد آن‌ها تا جایی گسترده است که گاه مانع ارتباط ما با خودمان می‌شود. همین دیوارها، چه زمان باشند چه زبان، چه مرزها باشند و چه قوانین دست‌وپاگیر، چه اخلاقیات مستتر در جامعه باشند یا اخلاقیات فردی، چه مذهب باشند چه ایدئولوژی‌های جهان‌شمول، مانع‌اند، مانع ما برای ارتباط و از آن مهم‌تر برای شناخت.

خلع‌شدگان رمانی فانتزی و علمی- تخیلی است. مکانش کره‌هایی غیر از زمین است و زمانش ظاهرا چندین قرن بعد از اکنون. اما آدم‌هایش همین آدم‌هایی هستند که می‌شناسیم، با رویاها، باورها، توانایی‌ها و ضعف‌ها، طمع‌ها و گذشت‌ها و عشق‌هایی که دیده‌ایم، لمس و زندگی کرده‌ایم و شناخته‌ایم. از این رو، شاید گریز نویسنده به آینده و مکانی که غریبه است، ترفندی حساب شده برای انتقال مضمونی است که وابسته به زمان نیست، بلکه وابسته به زندگی بشر است.

  • رها فتاحی
  • ۰
  • ۰

مترجم: متن زیر یکی از آخرین مصاحبه‌های اورسولا کِی له‌گوئین حدود یک سال پیش از درگذشتش است. در دل پرسش‌های کوتاه و گه‌گاه جسته‌وگریخته‌ی استرِیت‌فیلد و پاسخ‌های مختصر و مفید له‌گوئین،‌ آرا و اندیشه‌های او را درباره‌ی زندگی، کتاب، نویسندگی، جهان و مفاهیم دیگر می‌بینیم. حتی در بینامتن گفت‌وگو. اما شخصاً معتقدم هر نویسنده‌ای در کتاب‌هایش زنده است. اگر می‌خواهید له‌گوئین را بشناسید، باید آثارش را بخوانید. سخت خواهدبود شیفته‌ی قلمش نشوید...


مصاحبه‌ی دیوید استرِیت‌فیلد (از نشریه‌ی نیویورکر) با اورسولا کی. له‌گوئین (نوامبر ۲۰۱۷)

نوشتن چیزهای بی‌نام

ترجمه: حامد کاظمی

 

سیل افتخارات بزرگ به سوی له‌گوئین سرازیر است. سال گذشته (۲۰۱۶)، «کتابخانه‌ی امریکا» برنامه‌ی ویژه‌ی انتشار آثار او را آغاز کرد؛ دستاوردی بسیار نادر برای یک نویسنده‌ی زنده. مجلدهای دوم و سوم، شامل بخش اعظم نخستین آثار کلاسیک علمی- تخیلی‌اش، اکنون منتشر شده‌اند. مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه فانتزی‌اش هم در دو جلد توسط «ساگا پرس» منتشر شده‌است. در سال ۲۰۱۴، او مدال «انجمن ملی کتاب» را به پاس مشارکت ممتاز در نوشتارهای امریکایی دریافت کرد. امسال، بار دیگر، او در لیست محتمل‌ترین گزینه‌های دریافت نوبل ادبیات بود. له‌گوئین چندین دهه است که در پرتلند اورگون زندگی آرامی را با همسرش، چارلز، می‌گذراند.

 

استریت‌فیلد: وضع سلامت‌تان چه‌طور است؟

له‌گوئین: خوبم.

 

وضعِ حال‌تان چه‌طور است؟

خوبم. (می‌خندد). باور کنید بعد از هشتادسالگی آدم هِی کندتر و کندتر می‌شود. اکثر الزامات عمومی‌ام را کنار گذاشته‌ام. همه‌اش می‌گویم: «نه، ممنونم.» این خیلی بد است. مطالعه در کتابفروشی پاوِل را دوست دارم. من مجلس‌گرم‌کن خوبی‌ام. مخاطبان آنجا هم فوق‌العاده هستند. اما از نظر جسمی امکانش نیست.

 

اکثر آثار این مجلدهای کتابخانه‌ی امریکا در یک دوره‌ی کوتاه نوشته شده‌اند چند سال آخر دهه‌ی ۶۰ و سال‌های نخست دهه‌ی ۷۰. حسابی روی دور بودید، دست چپ تاریکی (۱۹۶۹) و خلع‌شدگان (۱۹۷۴) عملاً پشت سرهم نوشته‌شدند. قسمت‌های اول دریازمین را هم همان سال‌ها نوشتید.

قبلش هم همان‌قدر سخت کار کرده بودم و بعدش هم. کارهای آن دوره تنها کارهای بااهمیت من نیستند. بعد از آن هم کارهای خوب داشته‌ام.

 

  • رها فتاحی